|
به فکر سرسپردنم به اعتماد شانه ات
| ||
|
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی خرید تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی
[ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 13:54 ] [ ذولی ]
قبل از اینکه بخواهی درمورد من قضاوت کنی و من را نصیحت کنی... در راه من قدم بزن از خیابانها،کوهها و دشت هایی که من گذر کرده ام گذر کن اشکهایی بریز که من ریختم دردها و خوشی های مرا تجربه کن سالهایی را بگذران که من گذراندم روی سنگهایی بلغز که من لغزیدم آنطور که من شکستم بشکن دوباره و دوباره برخیز و مجددا در همان راه سخت قدم بزن همانطور که من انجام دادم بعد آن زمان میتوانی در مورد من قضاوت کنی و مرا نصیحت کنی... [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 7:21 ] [ ذولی ]
خداحافظی با دهقان فداکار داستان دهقان فداکار از کتاب های درسی حذف می شود. خداحافظ ای مرد بزرگ. چه روزها و شب ها که داستان تورا نخواندم و چه لحظات قشنگی بود تکرار داستان شما. خداحافظ ای مرد بزرگ.
[ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 ] [ 22:24 ] [ ذولی ]
: حــبابـ هـــا همـــیشهـ قـربانــیِ هـوایِ درونـشـان مــــی شـونـــد |: : تــــولـدمـان نـــزدیـک اســت ... (: : من نمـــیخواهـم بزرگ شــوم |: شــایـد قانون دنیـــا هــمین بـاشــد .. تـــو صاحب آرزویــی بـاشی ؛ کـهـ شـیرینـی تعبیرش از آن ِ دیگریست! [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 18:42 ] [ ذولی ]
وقتی مرد رفاقت نیستی! [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 12:48 ] [ ذولی ]
من یک دخترم...!
من یک دخترم ...!
بدان حوای کسی نمی شوم که به هوای ِ دیگری برود... تنهاییم را با کسی قسمت نمی کنم که روزی تنهاییم بگذارد... روح ِ خداست که در من دمیده شده و احساس نام گرفته... ارزان نمی فروشمش ...!دست هایم بالین ِ کودک ِ فردایم خواهد شد ، بی حرمتش نمی کنم و به هر کس نمی سپارمش ...!
[ دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391 ] [ 15:30 ] [ ذولی ]
![]()
[ شنبه بیست و ششم فروردین 1391 ] [ 10:18 ] [ ذولی ]
![]()
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 15:3 ] [ ذولی ]
روزی مدیر یكی از شركتهای بزرگ در حالیكه به سمت دفتر كارش می رفت چشمش به جوانی افتاد كه در كنار دیوار ایستاده بود و به اطراف خود نگاه میكرد. جلو رفت و از او پرسید: «شما ماهانه چقدر حقوق دریافت می كنی؟» جوان با تعجب جواب داد: «ماهی 2000 دلار.» مدیر با نگاهی آشفته دست به جیب شد و از كیف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت: «این حقوق سه ماه تو، برو و دیگر اینجا پیدایت نشود، ما به كارمندان خود حقوق می دهیم كه كار كنند نه اینكه یكجا بایستند و بیكار به اطراف نگاه كنند.» جوان با خوشحالی از جا جهید و به سرعت دور شد. مدیر از كارمند دیگری كه در نزدیكیش بود پرسید: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟» كارمند با تعجب از رفتار مدیر خود به او جواب داد: «او پیك پیتزا فروشی بود كه برای كاركنان پیتزا آورده بود.» شرح حكایت برخی از مدیران حتی كاركنان خود را در طول دوره مدیریت خود ندیده و آنها را نمی شناسند.. ولی در برخی از مواقع تصمیمات خیلی مهمی را در باره آنها گرفته و اجرا می كنند.
[ پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 ] [ 13:31 ] [ ذولی ]
دلم پرواز می خواهد دلم با تو پریدن در هوای باز می خواهد دلم آواز می خواهد دلم از تو سرودن با صدای ساز می خواهد دلم بی رنگ و بی روح است دلم نقاشی یک قلب پر احساس می خواهد
[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 14:44 ] [ ذولی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||