دو همسفر (ال سید و آسمونش)
به فكر سر سپردنم به اعتماد شانه ات
سلام من به تو یار قدیمی منم همون هوادار قدیمی هنوز همون خراباتی و مستم ولی بی تو سبوی می شکستم همه تشنه لبیم ساقی کجایی گرفتار شبیم ساقی کجایی اگه سبو شکست عمر تو باقی که اعتبار می تویی تو ساقی اگه میکده امروز شده خونه ی تزویر تو محراب دل ما تویی تو مرشد و پیر همه به جرم مستی سر دار ملامت می میریم و میخونیم سر ساقی سلامت یه روزی گله کردم من از عالم مستی تو هم به دل گرفتی دل ما رو شکستی من از مستی نوشتم ولی قلب تو رنجید تو قهر کردی و قهرت مصیبت شد و بارید پشیمونم و خسته م اگه عهدی شکستم اخه مست تو هستم اگه مجرم و مستم میگن مستی گناه به انگشت ملامت باید مستارو حد زد به شلاق ندامت سبوی ما شکسته در میکده بسته امید همه ی ما به همت تو بسته به همت تو ساقی تو که گره گشایی... وقتی که لحظه ی رفتنت رسید همه ی آینه ها دیوونه شدن جاده ها پاتو گرفتن که نری غنچه ها سر توی دیوار میزدن وقتی که بهت میگفتم که نرو آسمون شگفت زده نگام میکرد دیوارا داد میزدن گریه بسه پنجره با دلهره صدام میکرد تو که رفتی خونه ویرون شد و ریخت قاصدکها کوچه رو آتیش زدن دیگه هیچ ستاره ای خنده نکرد لحظه ها ساکت و تکراری شدن تو ازم دور شدی ، سایه ها سنگ شدن،ابرها دلتنگ شدن،آسمون محو شدو قلبامون روز به روز سرد و بیرنگ شدن هر روز راس ساعت ۱۰ تنگ می شوم در انتظار قصه ی یک زنگ می شوم با خود به این امید که شاید به یاد من- باشی به هر دقیقه ۱۰ جنگ می شوم اما تو باز یاد مرا برده ای ز یاد من هم دچار مشکی پر رنگ می شوم هر شب به انتظار صدای قشنگ تو یک شیشه ام که مسخره ی سنگ می شوم باور بکن بدون تو من پا نمی شوم تیمور می شوم و منم لنگ می شوم امشب تمام شد و منم رو به راه صبح فردا دوباره عاشق دلتنگ می شوم دلم از خیلی روزا با کسی نیست تو دلم فریاد و فریادرسی نیست شدم اون هرزه گیاهی که گلاش پرپر دستای خار و خسی نیست ******************** پشت این پنجره ها دل می گیره غم و غصه ی دل و تو می دونی وقتی از بخت خودم حرف می زنم چشام اشک بارون می شه تو می دونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو می دونی هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه می گه من دوست دارم تو می دونی می خوام امشب با خدام شکوه کنم شکوه های دلم و تو می دونی بگم ای خدا چرا بختم سیاست چرا بخت من سیاست تو می دونی پنجره بسته می شه شب می رسه چشام آروم نداره تو می دونی اگه امشب بگذره فردا می شه مگه فردا چی می شه تو می دونی اگر براي تو شعري عاشقانه بخوانم اين شعر تا ابد با تو خواهد زيست حتي وقتي که من ديگر نباشم يا وقتي که ديگر ميان ما عشقي نباشد شعر عاشقانه بيشتر از آدمها مي ماند عاشقانت تو را ترک مي کنند اما شعر عاشقانه هميشه با تو خواهد بود پس بگذار برايت شعري عاشقانه بخوانم! شعري از اعماق جان که مرا به ياد تو آورد…… شعري که هميشه با تو بماند. دیدم به بصره دخترکی اعجمی نسب روشن نموده شهر به نور جمال خویش می خواند درس قرآن در پیش شیخ شهر وز شیخ دل ربوده به غنج و دلال خویش می داد شیخ درس ضلال مبین بدو و آهنگ ضاد رفته به اوج کمال خویش دختر نداشت طاقت گفتار حرف ضاد با آن دهان کوچک غنچه مثال خویش می داد شیخ را به دلال مبین جواب و آن شیخ می نمود مکرر مقال خویش گفتم به خویش:راه ضلال اینقدر مپوی کاین شوخ منصرف نشود از خیال خویش بهتر همان بود که بمانید هر دوان او در دلال خویش و تو اندر ضلال خویش [ملک الشعرای بهار] ای عزیز! انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند هیچکس یکباره معتاد نمیشود یکباره سقوط نمی کند یکباره وا نمی دهد یکباره خسته نمی شود/رنگ عوض نمی کند/تبدیل نمی شود و از دست نمی رود. زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند. باید بسیار هشیار باشیم و نخستین تلنگرها را بهنگام و حتی قبل از آنکه ضربه فرود آید احساس کنیم. هرگز نباید آن روزی برسد که ما صبحی را با سلامی محبانه آغاز نکنیم. خستگی نباید بهانه ای شود برای آنکه کاری که درست می دانیم رها کنیم و انجامش را مختصری به تعویق اندازیم. قدم اول را اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم شک مکن که قدمهای بعدی را شتابان برخواهیم داشت. ما باید تا آخرین روز زندگی مان-که اینگونه به دشواری برپا نگهش داشته ایم-تازه بمانیم. به خدا قسم که این حق ماست. {آسمان} ظهر تابستان است.سایه ها می دانند که چه تابستانی است. سایه هایی بی لک/گوشه ای روشن و پاک/کودکان احساس! جای بازی اینجاست. زندگانی خالی نیست:مهربانی هست/سیب هست/ایمان هست. آری تا شقایق هست/زندگی باید کرد. در دل من چیزی است/مثل یک بیشه ی نور/مثل خواب دم صبح. و چنان بی تابم/که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت/بروم تا سر کوه. دورها آوایی است که مرا می خواند.
من چه راحت آغوش گشودم برآی تو يه سر رفتم تو وبلاگاي بقيه چند تا متن خوشگل پيدا کنم اما همه از غم و غصه نوشتن آخه اين چه وضعيتيه؟به نظرمن که زندگي خيلي هم قشنگه منتهي مونده به ديد ما.وقتي آدما واسه زندگي کردنشون هدف تعيين نمي کنن با اولين مشکلي که اتفاقن به دست خودشونم پيش مي يارن از پا در ميان.آخه يه جوون با اين همه انرژي و راه نرفته واسه چي بايد نا اميد باشه؟درسته اين که بعضي وقتا واسه آدم مشکل پيش مياد و دپرس ميشه اما دليل واسه نا اميدي از کل زندگي نيست.اگه زندگي و دنيا بد بود که خدا واسمون پيش نمي اورد.نا خودآگاه از آدماي کسل و وارفته که يکسره از مرگ و پوچي زندگي حرف ميزنن چندشم ميشه.زندگي خيلي قشنگه اگه هدايت بشه.مگه نه ال سيد من اگه می خوای پیشم بمونی بیا تا باقیه جوونی بیا تا پوست به استخوونه نذار دلم تنها بمونه بذاز شبم رنگی بگیره دوباره آهنگی بگیره بگیره رنگ اون دیاری که توش منو تنها نذاری... مردم چهار دسته اند: بخشنده یا جوانمرد یا بخیل و یا فرومایه بخشنده آن است که بخورد و بخوراند جوانمرد آن است که نخورد و بخوراند بخیل آن است که بخورد و نخوراند فرومایه آن است که نه بخورد و نه بخوراند به فرمان رييس کل قوا !!!!!!!!!!!! ........
سردی نگاه رو بشکن فاصله سزای ما نيست
تو بمون واسه هميشه این جدايی حق ما نيست
بودن تو ارزومه حتی واسه ی يه لحظه ميميرم بی تو
خوندن من يه بهانه ست يه سرود عاشقانه ست
من برات ترانه ميگم تا بدونی که باهاتم 
تو خودت دليل بودنم بی تو شب سحر نميشه
ميميرم بی تو
من عشقت رو به همه دنيا نميدم حتی يادت رو به کوه و دريا نميدم 
با تو ميمونم واسه هميشه
اگه دنيا بخواد من و تو تنها بمونيم واست ميميرم جواب دنيا رو ميدم
با تو ميمونم واسه هميشه
خاطرات تو رو چه خوب چه بد حک ميکنم
توی تنهايی هم فقط به تو فکر ميکنم
با تو ميمونم واسه هميشه
من عشقت رو به همه دنيا نميدم حتی يادت رو به کوه و دريا نميدم 
با تو ميمونم واسه هميشه




و پرهاي پروازم را
در خيالي شيرين
عاشقانه در برم گرفتي
و من چه آسان تسليم تو خواهم شد
در آغوشت آراميدم ، صدايم بزن
بنامي که ميداني
و ميشناسي
و من آرامتر از هميشه
در خوابي شيرين خواهم رفت
يا شيريني به خواب من خواهد آمد
در هياهوي مستي خويش
به دنبال گمشدهاي آشنا گشتن
و آشنايي گمشده
آوازي و نوايي
مرا ميخواند
بگذار گوش جان سپارم به آواي دوست

| :قالبساز: :بهاربیست: |








